تبليغاتX
حنظله

بعد از آنكه در خبرها خواندم آقاي رامين در تاييد خبر روزنامه پرتو ،  لوگوي روزنامه تهران امروز را به مجلس شوراي اسلامي برده و گفته جدي جدي يك زن در حال رقص باله در لوگو هست! تصميم گرفتم هر طور شده اين عليا مخدره را پيدا كنم. حتما شما هم ديده‌ايد كه مدتي است اين عليا مخدره ذهن مسوولان ارشد وزارت فرهنگ را به خود مشغول كرده و  حالا هم كه پايش به راهروهاي مجلس كشيده. البته از خدا كه پنهان نيست از شما هم پنهان نباشد بدم نمي‌آمد ببينم اين رقص باله كه انقدر بعضي‌ها تعريفش را مي‌كنند چيست!

براي همين لوگوي تهران امروز را از جهات مختلف و با حالات گوناگون نگاه كردم. چشمم را تار كردم، روشن كردم! چند بار چشمم را بستم و يك باره باز كردم، چسباندمش روي ديوار و از فاصله دور نگاهش كردم! نزديكش شدم ، از چپ از راست، از بالا و پايين حتي يك بار هم گذاشتمش روي شيشه‌ي پنجره زير نور آفتاب از پشت نگاهش كردم و يك بار هم به شكم خوابيدم روي زمين و  صورتم را چسباندم به روزنامه و نگاهش كردم .خلاصه به هر شكل و زاويه‌اي كه فكرش را بكنيد كنكاشش كردم و با دقت تجزيه و تحليلش كردم. اما متاسفانه تلاشم براي ديدن اين خانم به جايي نرسيد و ناكام ماندم. ولي چيزهاي ديگري ديدم كه بيانش خالي از لطف نيست:

 

1)      قفس مرغ عشق‌هايم كه چند روزي مي‌شود خريده‌ام

2)      كارت بليط اتوبوس كه هنوز توزيع نشده

3)      مردي در حال گرفتن يارانه خوشه 1

4)      طرحي ابتدايي از صورت كانديدهاي معترض به انتخابات

5)      يك قفسه پر از كتابهاي جديد و به درد بخور

6)      چند برادر لباس شخصي در حال عبور از خيابان

7)      تصويري ابتدايي از واحدهاي طرح مسكن مهر

8)      مردي در حال حمل يك كيسه پول

9)      چند نفر در صف نان با همان اعتراض‌هاي هميشگي به كيفيت نان

10)  چند پليس وظيفه شناس با لبخند

11)  كارت سوخت موتور سيكلتم

12)  تعدادي از متهمان جنايت كهريزك در دادگاه

13)  تصوير مردي شبيه به آقا حجت؛ صاحبخانه‌‌ عزيزم

14)  سرويس قابلمه چدني كه چند وقتي است همسرم سفارش خريد داده

 

                                

اصل خبر ي كه عرض كردم را اينجا بخوانيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 23:43  توسط حنظله  | 

نزديك به يك ماه و چند روز جهنمي را گذرانديم. اين نيز گذشت. حال كميل خوب است. به قول اين فيلم‌هاي كليشه‌اي " عمل با موفقيت انجام شد."

يك بار ديگر جانمان را به لبمان آورد و منت سرمان گذاشت و بهمان پسش داد. يك بار ديگر دكترها گفتند فقط دعا كنيد. يك بار ديگر پير شديم. اين بار پيرتر از بارهاي قبل. هيچ كس، هيچ وقت نخواهد فهميد چه بر ما گذشت. شايد روزي نوشتم براي خودش كه بداند.

هر چه بود؛ اين نيز گذشت.

ولي هنوز كه هنوز است خسته‌ام. هنوز گاهي احساس كرختي مي‌كنم. هنوز گاهي كه فكر مي‌كنم خودش را نشان مي‌هد.

شايد باورتان نشود شب‌هاي اولي كه آمده بوديم خانه هر وقت مي‌خوابيد ناخودآگاه نگاه مي‌كرديم به قفسه سينه‌اش. كه مطمئن شويم تكان مي خورد و نفس مي‌كشد. گاهي در فاصله‌ي خيلي كوتاه بين دم و بازدم كه قفسه سينه بي‌حركت مي‌شود دلمان فرو مي‌ريخت و دوباره با نفس كشيدنش زنده مي شديم.

ممنونيم از همه‌ دوستان دور و نزديك. آنها كه پا به پاي ما در هفت ساعت نفس گير پشت در اتاق عمل پا به پاي ما آمدند و همين آمدنشان و نذر و نياز كردنشان و دعا كردنشان بود كه كمكمان كرد سرپا بايستيم.

هيچ وقت تلفن‌ها و اس ام اس هاي چند دقيقه يك بار دوستان كه اميدمان مي داد را فراموش نخواهيم كرد. و اميدواريم كه در سلامتي و شادي‌هايشان جبران كنيم.

حالا كمدش پر است از اسباب بازي‌هاي ريز و درشت و يخچالمان پر است از كمپوت آناناس در شكل‌هاي مختلف.

                          

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:15  توسط حنظله  | 

بغض برای ترکیدن یک سری ملزومات دارد. از جمله یک شانه و آغوش رازدار. منتها این ملزومات باید به وقتش باشد. از وقتش که گذشت هر چند باشند اما بغض نخواهد ترکید. و دیگر نخواهد آمد. البته طبق قانون بقاء ماده و انرژی می بایست روزی خودش را نشان دهد. شاید به صورت سرطانی در گلو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:38  توسط حنظله  | 

نزدیک شش ساعت پشت در اتاق عمل با تصور اینکه دکترها جمع شده اند دور تخت عزیزت؛ اول یک تیغ تیز برداشته اند؛ یک یک برگه ها و لایه های پوستش را شکافته اند، بعد یک اره ی مخصوص برداشته قفسه سینه انش را اره کرده اند و بعد قلبش را که می گویند اندازه مشت گره کرده اش است درآورده اند و رویش کار کرده اند؛ سخت است. تصورش پیرت می کند. می توانی جریان رنگ سفید را در تارهای مویت حس کنی!

باقیش بماند شاید روزی نوشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:17  توسط حنظله  |